تبليغاتX
شوریده جان

 

در سال 1476، دو نفر در حال گفتگو در داخل یک کلیسای قرون وسطائی بودند. آنها برای چند دقیقه در مقابل یک تابلوی نقاشی توقف کردند که تصویر دو فرشته بر روی آن کشیده شده بود. آن دو دستهای یکدیگر را گرفته و به سمت یک شهر در حال فرود آمدن بودند.

یکی از آنها می گوید :

ما در حال زندگی با ترس و وحشت ناشی از طاعون هستیم. و مردم در حال مردن هستند. من نمی خواهم تصویر فرشته ها را ببینم.

دیگری می گوید :

این نقاشی در باره طاعون بوده واثری از لندا آئورآ می باشد. فرشته قرمز پوش لوسیفر و یا پیغام آور بدیها میباشد که با خود بعنوان ارمغان یک کیسه کوچک به همراه آورده دارد. در درون آن نیز همان بیماری است که در حال تاراج جان وو زندگیهای ما وخانواده هایمان می باشد.

آن مرد با دقت به آن نقاشی نگاه می کند. حقیقتاً لوسیفر یا ابلیس بدخواه در حال حمل یک کیسه کوچک میباشد. از طرف دیگر، فرشته ای که همراه او هست،دارای ظاهری مهربان، آرام ونورانی می باشد.

-اگر لوسیفر با خود طاعون را به همراه می آورد، پس آن دیگری که دستش را در دست خود دارد چه کسی است؟

-آن، فرشته خداوندمیباشد ویا پیغام آور صلح وخوبی. بدون اجازه او فرشته بدی هرگز نمی توانست خود نمائی کند

- و در حال انجام چه کاری است؟

-مشغول نشان دادن جائی است که انسانها بایستی بخاطر یک تراژدی، تطهیر و پالایش شوند.

( داستانهایی برای پدران،فرزندان و نوه ها،پائولو کوئلیو )

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 16:55 توسط خسرو گنجی |

نه عادلانه نه زیبا بود

چهان

پیش از آنکه ما به صحنه بر آییم

به عدل دست نایافته اندیشیدیم

وزیبایی

در وجود آمد                                 

                                                    (شاملو)

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 16:51 توسط خسرو گنجی |

 

زمستان. نور بعد ظهر. باغ خشک.

میان قاب منظر ابرها چون نامه ای ننوشته تا می خورد

در ابعاد اتاق سرد جاری بود

تجسم های گوناگون یک جنگاور چوبی.

ود کودک خانه هایی از ورق می ساختند.

کنار نا امیدی، در کنار نامه های آمده از دور

به روی طاقچه، عکسی که در رویا شناور بود

هب خود بر می گشت؛

تو گویی خیره بر آیینه دیوار

دمی تصحیح می کرده است لبخند ملولش را. (محمد علی سپانلو)

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 16:49 توسط خسرو گنجی |

 

خدایا وحشت تنهاییم کشت

کسی با قصه من آشنا نیست

در این عالم ندارم همزبانی

به صد ادوه می نالم-روا نیست

شبم طی شد، کسی بردر نکوبید

به بالینم چراغی کس نیفروخت

نیامد ماهتابم بر لب بام

دلم از این همه بیگانگی سوخت

به روی من نمی خندد امیدم

شراب زندگی در ساغرم نیست

نه شعرم می دهد تسکین به حالم

که غیر اشک غم در دفترم نیست

بیا ای مرگ، جانم بر لب آمد

بیا در کلبه ام شوری بر انگیز

ببا، شمعی به بالیم بیفروز

بیا، شعری به تابوتم بیاویز!

دلم در سینه کوبد سر به دیوار

کهاین مرگ است وبر در می زند مشت»!

-بیا ای همزبان جاودانی،

که امشب وحشت تنهاییم کشت! (مشیری)

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 16:48 توسط خسرو گنجی |

 

همیشه توفیق از آن شاعرانی است که حال وهوای تازه ای را وارد یکی از ساخت وصورتهای شعری می کنند یا خود به ایجاد ساخت وصورتی نو می پردازنند. اگرقصاید سنائی را ملاک قرار دهیم، سنائی در عصر خویش همان کاری را کرده است که بهار در عصر ما کرده است، یعنی حال وهوای تازه ای را وارد یک ساختار سنتی کرده است.قصیده پارسی قبل از سنائی بلحاظ بسیاری ازمسائل ساخت وصورت به اوج کمال خود رسیده بود و شاید بتوان گفت (و تاریخ ادوار بعد نیز آن را تایید می کند که ) هیچ عنصر تازه ایبلحاظ ساخت وصورت دیگر نمی توانست وارد آن بشود . اما وارد کردن یک حال وهوای تازه، به درون این نظام، کاری بود که به دست سنائی با توفیق کامل، انجام شد و تجربه زهد و مثل و بخش عظیمی از اندیشه های عرفانی را،او توانست داخل این ساختار ورزیده و با شکوه کند.

مرکز اصلی خلاقیت سنائی در قصیده است و حرمتی که از این دیدگاه در نظر آیندگان دارد، در همین جاست: وارد کردن یک حال وهوای تازه، به درون ساخت وصورتی که به کمال ورزیدگی و انسجام رسیده است واز فقدان یک خون تازه رنج می برد واگر فضایی نو وارد آن نشود، هر لحظه بیم فساد و تباهی آن می رود، چنان که یک قرن بعد از سنائی این بلیّه ظاهر شد و قصیده فارسی به بن بست رسید وتا ظهور ملک الشعرا بهار ووارد کردن خون تازه آزادی ومیهن پرستی و آرمانهای جدید انسان معاصر به درون آن، در تباهی وتکرار به سر برد واگر مواردی استسنائی در ادوار قبل از بهار، دیده شود، النادر کالمعدوم است.

سنائی در قصیده هایش توفیقی از این دست دارد. او توانسته است تجارب روحانی عارفان وزاهدان قرنهای دوم،سوم، چهارم وپنجم را که به صورت منثور در کتابهایی از نوع اللمّع سرّاج و قوت القلوب ابوطالب مکّی ورساله قشیریهو حتی احیاء علوم الدین غزالی، عرضه شده است،وارد مجموعه ای از ساختارهای سنتی وتجربه شده شعر فارسی و چامه« زهد و مثل» را به وجود آورد قصایدی از نوع :

مکن در جسم وجان منزل که این دون است و آن والا

و از نوع :

ای سنائی بی کله شو گرت باید سروری

و از نوع :

ای خداوندان مال الاعتبار الاعتبار !

اگر ساختار وصورت آن حاصل تجارب امثال فرخی و عنصری ومعّزی ودیگران است، حال وهوای وارد شده در آن، حال وهوایی است که سنائی در آن دمیده است.

( تازیانه های سلوک ، دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی )

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 16:47 توسط خسرو گنجی |