خدایا وحشت تنهاییم کشت
کسی با قصه من آشنا نیست
در این عالم ندارم همزبانی
به صد ادوه می نالم-روا نیست
شبم طی شد، کسی بردر نکوبید
به بالینم چراغی کس نیفروخت
نیامد ماهتابم بر لب بام
دلم از این همه بیگانگی سوخت
به روی من نمی خندد امیدم
شراب زندگی در ساغرم نیست
نه شعرم می دهد تسکین به حالم
که غیر اشک غم در دفترم نیست
بیا ای مرگ، جانم بر لب آمد
بیا در کلبه ام شوری بر انگیز
ببا، شمعی به بالیم بیفروز
بیا، شعری به تابوتم بیاویز!
دلم در سینه کوبد سر به دیوار
که:« این مرگ است وبر در می زند مشت»!
-بیا ای همزبان جاودانی،
که امشب وحشت تنهاییم کشت! (مشیری)