زمستان. نور بعد ظهر. باغ خشک.
میان قاب منظر ابرها چون نامه ای ننوشته تا می خورد
در ابعاد اتاق سرد جاری بود
تجسم های گوناگون یک جنگاور چوبی.
ود کودک خانه هایی از ورق می ساختند.
کنار نا امیدی، در کنار نامه های آمده از دور
به روی طاقچه، عکسی که در رویا شناور بود
هب خود بر می گشت؛
تو گویی خیره بر آیینه دیوار
دمی تصحیح می کرده است لبخند ملولش را. (محمد علی سپانلو)